شکست در دنالی Denali - چگونه موفقیت درصعود رابسنجیم ؟
مترجم : رویا دانایی / نویسنده :
ibndalight
همراه تیمم بین کمپ 1و2 کوه مکین لی Mckinley در حال صعود بودیم.هنگامی که قدم بعدی را برداشتم،ناگهان پایم مستقیم پایین رفت ، یک دریچه مانند زیر من باز شد و بدنم دنبالش رفت . احساس کردم که بواسطۀ یک پل برفی داخل یک شکاف عمیق منگنه شدم و کفش برفی ام بین دو دیوار شکاف نگهداشته شده و وزن کوله ام باعث شده به طرفی پرت شوم. درهمان آن احساس کردم درد ازمیان زانویم سریع حرکت کرد. با همان پای بی حرکتم ،زانویم را در همان حین ازهم بازکردم. من فقط 183 سانتی متر افتاده بودم،اما احساس می شد مثل اینکه خیلی بیشتر است. در حقیقت مسئله ای نبود.صعودم تمام شده بود؛درد در زانویم مرا متوقف کرد. هم تیمی هایم کمک کردند ازشکاف بیرون بیایم ومن سعی کردم بدون درد راه بروم. حساب کردم ما در روزهای صعود استراحت داریم بنابراین بایدبهتر شود.تاآن وقت،من فقط باید ازسنگین راه رفتن در کوه خودداری کنم.من دررسیدن به قلۀ دنالی Denali عاجزشدم و چندروز بعد آنجا را ترک کردم .

بله ، شما درست درک کردید. من روی دنالی ناموفق بودم . دقیق تر، من دررسیدن به قلۀ دنالی Denali ناموفق بودم.این حقیقت است. مسئله ی فوق العاده نا خوشایند این بود که باید با تحمل صبر و بردباری تصمیم میگرفتم بعد ازرسیدن به 14000فوتی(4267متر) برگردم پایین .درحالی که باورداشتم این کار درستی برای انجام دادن است،(باورم)اصلاًآن (قبول وتحمل)را ساده تر نکرد. اندیشه ی پیش ذهن ام بودکه،هنگامیکه آن شب تنهادرمتل تالکنتا motel Talkeenta نشسته بودم، "چطور من موفقیت درکوهنوردی/صعودکوه را تعریف خواهم کرد؟"معتقدم که هیچ قله ای ارزش زندگی شمارا ندارد.ما باید مسئول زنده برگشتنمان دربرابر دوستانمان وخانواده مان باشیم.اما شخصی که ازیک کوه برمی گردد وقتی داستان را برای دیگران میگوید هنوز همان قدر مسئول است."اوه ،شمابه قله نرسیدی." آنها نمیتوانند سفر،مناظر تماشایی،مدت آماده سازی ،تصور کنند مدتی را که بواسطه ی ناراحتی ناشی از کوله ی سنگین و زمین ظاهراًتمام نشدنی با زورجلو می روی را درک کنند."
واینها مرا به سؤال اولم برمیگرداند،"چگونه موفقیت درصعود را تعیین میکنم؟" اگر شما یک انگشت را در اثر سرمازدگی از دست بدی یا اگر به قله برسی اما به تیم نجات یا تیم هلیکوپتر برای پایین بردنت احتیاج داشته باشی آیا حقیقتاً یک صعودموفقیت آمیزاست ؟مدتی که با احتیاط در اتاق متلم در تالکنتا Talkeenta برمیگشتم ،روی تمام این سؤالات تفکر کردم . نرسیدن به قله ابداً هم به ذهنم وارد نشد،تا چه رسدبه اینکه نرسیدن به کمپ بالا.
متعجب بودم چطور،درکوهنوردی ، موفقیت را میخواهم مشخص کنم.چه مقیاسی استفاده خواهم کردتا رأی دهم که آیا من واقعا درکوشش ام موفق بودم؟در مدتی که آنجابا یک لامپ درجلوی گردنم نشسته بودم،پاسخ به سراغم آمد.
1.آیا من با شرایطی که سروکار داشتم بهترین کار را انجام دادم (به عبارت دیگرهوا،وضعیت مسیر،همراهان)؟
2.آیا اصلاً ریسک احمقانه نکردم؟
3.آیا با تمام انگشتان دست وانگشتان پا به خانه برگشتم؟
4.آیا به خانه پیش عزیزانم برگشتم؟
5.آیا لذت بردم و یک مبارزه طلبی که من برای انجام دادن تنظیم کرده بودم تجربه کردم؟
6.آیا صعودکننده ی نیازمندبه کمک را نادیده گرفتم یا بکمکش نرفتم؟ و اگر هم بکمکش رفتم آیا چنانکه قادر بودم بهش کمک کردم؟
بااینکه این فاکتور های موفقیت خیلی نا قص است،اینها حقیقتاً اعتقادنامه /عقیده کوهنوردان مسئول هستند.ما نمی توانیم خودمان را با کمالات/موفقیت های دیگران مقایسه کنیم وسلامت درکوه را توقع داشته باشیم . ما باید از روی هدف و منظور خاص به خطرات وقلمروقدرت پیش رویمان نگاه کنیم وتصمیم های عاقلانه بگیریم،بی توجه به اشتیاق هایمان برای قله.
---------------------------------
یکسری تو ضیحات از حسین ابراهیمی :
این ترجمه باعث شد تا فرصتی پیدا بشه تا در مورد حداقل کار تخصصیم یعنی کوهنوردی یه خورده از مسائلی که تکرار و تکرار و تکرار هست را بیان کنم .شاید سه سال پیش بود که توی دوم عید(اون موقع دوم عید با بیست و چهارم اسفند فرقی نداشت) تصمیم گرفتم با آرش به یه کوهیی بریم (اون موقع این سومین برنامه زمستانیم بعد از صعود زمستانه به کلون بستک با مرحوم جواد حضرتی و ... و صعود سراسری فدراسیون به ارتفاعات دنا بود ) که آرش پیشنهاد صعود یک روزه کاهار به ناز را به سبک فوق آلپی یعنی بدون اجاق گاز ، زیر انداز، کیسه خواب ، چادر ، کیسه بیواک و فقط با داشتن یک کوله لاله 25 لیتری و چند تا بیسکوییت و هویج و سیب و آب میوه و آب و .. را داد .اما داستان از اینجا شروع شد که ساعت 10 صبح رو قله دچار طوفان شدیم طوری که باد داشت ما رو از زمین بلند میکرد ، نفس بسختی میکشیدیم ، از فاصله 1 متری برای اینکه با هم حرف بزنیم در گوش همدیگه داد میزدیم و تگرگ خشک مثل دونه های تاید کاملا خشک می آمد و... کلا کن فیکون شده بود.
بالاخره مسیر را تو صحرای زیر قله گم کردیم ، بدون قطب نما ، بدون دیدن خورشید برای جهت یابی ، همه جا سفید شده بود و همینطور شرایط داشت بدتر می شد و آرش چون تجربه کوهنوردیش از من بیشتر بود گفت چون برف تازه روی برف قدیمی اومده امکان بهمن هست و ما هم چون از قبل این جریان را که نباید سمت دره طالقان بریم میدونستیم ، دائما تو این دو دلی بودیم که آیا داریم اون سمتی میریم ؟؟!! چون رضا امینی و حامد کرامت همین بلا سرشون اومده بود و موضوع را میدانستیم که نباید اونطرفی بریم .
یاد حرفم قبل از صعود به آرش افتادم که خواب دیدم یخ میزنیم !
بالاخره تصمیم گرفتیم تو ارتفاع تقریبا 3600 متری خونه برفی بزنیم چون بیل نداشتیم و با کلنگ میکندیم تا ساعت 1 بعد از ظهر کار خونه برفی تموم شد و از ساعت 1 بعد از ظهر تا ساعت 12 صبح فردا تو خونه برفی بیواک کردیم ، اینکه تو این 23 ساعت چی به ما گذشت ( هیچ زیر اندازی نداشتیم ، غذا را برای 2 روز جیره بندی کردیم ، در حالی که دوربین عکاسی داشتیم یه دونه عکسم از خودمون نگرفتیم !تو اون لحضه ها دو دستی فکمو گرفته بودم تا دندونام نخوره رو هم ، اما بازم جواب نمیداد ، هر 10 دقیقه یه داد میزدیم تا خوابمون نبره ، سوراخ هواگیری و در ورودی خونه برفی از برف پر شده بود و هر 1 ساعت یه سوراخ هواگیری میزدیم ، چون وسیله نداشتیم خونه برفیمون در حد 2متر در 1 متر بود ، سعی کردیم خونه برفی را جایی بکنیم که نزدیک سنگ نباشد ، تمام مسائل دستشویی رفتنمونو تو خونه برفی حل کردیم چون نمی شد بیرون رفت!، با تمام این حرفا یه لحضه جفتمون تو حالت تقریبا اغما رفتیم و خوابیدیم خیلی خوب بود انگار بدنمون گرم شده بود و احساس سرما نمیکردیم!! تموم اینا برای ما توی یه پلک زدن اتفاق افتاده بود ، اما موقعی که ساعتمونو نگاه کردیم ، دیدیم که ای بابا نزدیک 4 ساعته که خوابیدیم !!، بعد از اون شروع کردیم شکم رفتن تا هم گرم بشیم هم نخوابیم !! و .....) واقعا داستان طولانیی هست ، بالاخره فردا صبح حدود ساعت 1 بعد از ظهر از اون شرایط فرار کردیم و با صعود دوباره به سمت بالا و قله و پیدا کردن چند نشانه علیرغم وضعیت بد هوا راه را پیدا کردیم!!
بعد از اون برنامه با خودم خیلی فکر کردم که اصلا چرا میریم کوه و به یه جوابایی رسیدم که علیرغم اینکه خیلی از بزرگان این جوابها را بیان نمیکنن میخوام لا اغل اونقدری که فهم و شعورم اجازه داده بفهمم برخی مسائل را بیان کنم :
اغلب اونایی که تازه کوهنوردیو شروع میکنن به دو دلیل این کارو میکنن :
1- دسته اول میخوان از خودشون فرار کنن بهمین خاطر به آرامش کوه پناه میبرن .
2- دسته دوم مرحله فرار از خود را گذرانده اند و برای شناخت خود یعنی شناخت قدرت جنگیدن ، سرسختی ، مبارزه طلبی ، استقامت در هدف و آرمانها و... تلاش میکنند .
بعد از اون حادثه بازم با دوستام کوهنوردی میکنم اما متاسفانه برای دوستای عزیزم که بهترین لحظات زندگیمو با هاشون گذراندم نیز حوادث سرمازدگی و قطع انگشت ، سقوط از سنگ و.. اتفاق افتاده که فعلا همشون زنده هستن !!
با تمام این حرفا به یه جواب کلی برای عموم کوهنوردا رسیدم و دلیل اینکه چرا کوه میرن ، چرا جونشونو به خطر میندازن ، چرا تو هوای سرد زمستونی بجای خوابیدن تو خونه و جای گرم ونرم میرن تو کوه(سوالی که اکثر مردم از قشر کوهنورد جماعت می پرسند) با اون همه خطر؟!! (موقعی که میگم کوهنوردی منظورم گل گشت و .. نیست بلکه منظورم کوهنوردی جدی هست) .
شاید شاید شاید پاسخش شعر زیر باشه که بخشی از اون شعر روی لوح یادبود شادروان مهندس مهدی نظری تو پناهگاه کاهار حک شده :
در دل من چیزیست مثل یک بیشه نور خواب دم صبح
وچنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا دشت بروم تا سرکوه دورها آوایی است که مرا می خواند
باید امشب بروم
باید امشب چمدان را که به اندازه ی تنهایی من جا دارد بردارم وبه سمتی بروم که درختان حماسی پیداست
رو بر آن وسعت بی واژه که مرا می خواند .
در ادامه در خواست دارم بخشی از گزارش پیدا کردن پیکر شادروان رضا امین را نیز مطالعه کنید:
حمید نفس زنان برگشت . گفت خسرو بیا بالا رضا پیدا شد. به سرعت پشت سر حمید بالا رفتیم همه جا کنده کاری بود غیر از جایی که رضا بود نوک باتوم رضا و گوشه پاشنه پای رضا از برف بیرون زده بود رضا را بیرون آوردیم صحنه غم انگیزی بود در میان قالبی از یخ قرار داشت پاها وآرنج ها جم بود در اثر تلاشی که کرده بود برف های اطرافش آب شده بود و تبدیل به یخ و کاملا رضا را در میان گرفته بود سالم و تنومند ، جلوی بچه ها نمی توانستم گریه کنم یکی را فرستادم سمت ده تا اهالی ده را خبر کند و یک قاطر بیارند . بعد از ساعتی قاطر و چند نفر رسیدند رضا را روی قاطر گذاشتیم و پایین آمدیم نزدیک ده بودیم که بچه های کلوپ دماوند و اهالی ده رسیدند او مدیم توی ده همه گریه می کردند به خصوص اهالی ده وارد کوچه باغ ده که شدیم پیرزنی که موقع رفتن دیده بودم را دیدم که اسفند دود میکنه رسیدم بهش من و شناخت زد زیر گریه گفت از تاریکه صبح تا حالا منتظر تو بودم که امانتی و بیاری بعد گفت پسرم تو کی هستی من هم که تاقتم تموم شده بود با پیر زن گریستم و بعد گفتم مهم نیست من کی هستم مهم اینه که امانت مردم به دستشون رسید. رضا را کذاشتیم تو وانت و آوردیمش کرج و تحویل خانواده اش دادیم. عمو من و تو بیمارستان دید مرا بوسید و گفت وقتی فهمیدم رفتی سراغ رضا همان موقع زنگ زدم به خانواده رضا و گفتم رضا فردا میاد. رضا را دفن کردن و همسر و دو فرزندش باورشون شد که رضا در دل این خاک آرامیده است. یادم هست که همسرش آروم سر خاک رضا گفت ارزشش و داشت من و این دو تا بچه توی این دنیا تنها بمونیم.الان ۱۰ سال که من به این سوال فکر می کنم و به جواب هایی هم رسیدم که سر فرصت به آن می پردازم. کجا... کفتا کاهار گفتم صبر کن تا بهار
گفتا ندارم من قرار گفتم زمستان است نرو
برف است طوفان است نرو
گفتا که خود دانم ولی یار است که میخواند مرا
یار است که میخواند مرا
برگرفته از وبلاگ گروه کوهنوردی کا هار کرج : http://www.makalo.blogfa.com/post-12.aspx
در پایان از شما دوست عزیز خواهش دارم قبل از رفتن به برنامه های سنگین به این قبیل سوالات ها پاسخ بدهید. جوش نیو مده بود
|